اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1457
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
به غير دوست نالد شكايت است ، و از دوست شكايت كردن محال است ؛ و اگر به دوست نالد چون دوست خود مىداند ناناليده كه او را چه بوده است ، ناله را چه فايده باشد . و هرگاه كه محب بدانست كه مراد دوست چيست ، او را بر دوست اعتراض نرسد . پس وجد را چه فايده باشد كه وجد اعتراض است ، و اعتراض محبت را ويران كند . « قد كان يطربنى وجدى فأشغلنى * عن رؤية الوجد ما فى الوجد موجود » گفت وجد مرا به طرب آورد ، باز مشغول گردانيد از وجد آنچه در وجد موجود است . اما به طرب آمدن از وجد ياد كرديم كه چگونه باشد ، اكنون چنين مىگويد كه در وجد مرا چيزى پديد آمده است كه مرا از وجد چنان مشغول گردانيده است كز وجد خبر نمىدارم . و اين هم بر آن معنا است كه دو بيت اول ياد كرديم ؛ و اين به ظاهر در محبت مخلوقان متعارف است كه تا محبت قوى باشد از دوست موافقت طلب كند ، و از جفاى دوست ننالد ، و اين هم دليل ضعف محبت است . باز چون محبت قوىتر گردد او را ميان جفا و وفا تمييز نماند . و باشد كه سخن سر دوست را جويان گردد تا از شنيدن آن او را لذت سماع دوست حاصل آيد . و نيز باشد كه زخم دوست را جويان گردد تا در وقت ضرب او را لذت مشاهدت ضارب حاصل آيد . و شعرا را در اين معنى سخن بسيار است كه به ياد كردن حاجت نيايد . اكنون چنين مىگويد كه وجد كه پديد آيد از معنىاى پديد آيد كه در سر موجود آيد . وجود آن معنى مرا چنان مشغول گردانيده است كه وجد مرا ياد نمىآيد . و شايد كه اين را معنىاى از اين نكوتر باشد و آن آنست كه تا شغل با غير حق افتد وجد روى دارد ، از بهر آنكه هرچه غير حق است به وجهى قاهر است و به وجهى مقهور . قهر بر كمال ندارد ، و مقهور او در قهر چنان مستغرق نگردد كه از وجد فروماند . باز هركه را شغل با حق افتد حق تعالى قاهر است من جميع الوجوه ، و مقهور او چنان مستغرق قهر او گردد كه او را نيز روى وجد نماند .